❤از وقتی که تو اومدی... ❤




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 18 مرداد 1392 | 8:25 | نویسنده : مامان الی |

امیرعباس خوشگلم سلام😚

پسری قشنگم دیگ داری برای خودت مردی میشی ..آقا حرف گوش کن با نمک و شیطون و دوست داشتنی.. ب امید خدا امسالم ک باید بری پیش دبستانی.. 

امیرعباس مامان نی نی تو راهی رو خیلی دوس داره همیشه ام حواسش ب مامانش هست الهی فدات بشم خیلی تو خونه کمکم میکنی واقعا خدارو شاکرم ک دارمت دردونه من .. راستی امیرجونم بالاخره همونی شد ک تو میخواسی چن روز پیش رفتیم سونو و خانم دکتر گفتن که نی نی توراهیمون دختره و تو چقد خوشحال شدی الهی فدای مهربونیت داداش بزرگه😍😍😍😍

میام باز و از حال و هوای این روزهامون مینویسم 😚

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 2 ارديبهشت 1396 | 6:05 | نویسنده : مامان الی |

سلام سلااااام 

به امید خدا ۶ ماهه دیگه خدا ب امیر عباسم ی خواهر یا برادر میده الهی شکر ..

امیدوارم سالم و سلامت دنیا بیاد ..

پسرکم خیلی خوشحاله ازین بابت و دلش ی خواهر میخواد ..

دوست جونیا برامون دعا کنید 🙏🙏🙏




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 16:51 | نویسنده : مامان الی |
دوستای گل منو امیرعباس سلآام اومدم بگم لکنت امیرعباس خوب شد به لطف اموزشی که تو بک کتاب خوندم اموزش آیینه درمانی .. ازش میخواستم هر کلمه ای که نمیتونه روان تلفظ کنه تو آیینه برای خودش بگه اونم از این بازی خوشش اومد انقدر اینکارو کرد تا اینکه دوباره تمرکزش تو حرف زدن بدست اورد و خوب خوب شد خداروشکر... ده روز پیش برای چکاپ بردمش پیش دکتر کرامتی که ابشون گف کمبود ویتامین و کلسیم داره و کمی کمبود وزن و قد که دوتا شربت دادن یکی کلسیم و یه مولتی ویتامین و قطره اهن که دارم میدم بهش و خداروشکر رشد موهاش و وزنش بهتر شد و دکتر گفتن که بعد اتمام داروها به مدت دوماه غذای اصلی امیرعباس در روز ۴ لیوان شیر پرچرب صد گرم یکی از مغزها و یک لیوان ابمیوه طبیعی نه میوه درکنار اینا اگه غذا خورد که بهتر اما اگه نخورد اصلا مهم نیس امیدوارم بتونم این رژیمو اجرا کنم براش میترسم روزی ۴ لیوان شیرو نخوره هعی خدآ...


[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 مهر 1393 | 23:43 | نویسنده : مامان الی |

دوستای خوبم سلام خیلی نگرانم کمکم کنید..

امیرعباس خیلی خوش سخن بود و کامل و واضح و به قولی مثل بلبل صحبت میکرد..

الان چند روزه نمیدونم چرا لکنت گرفته تو یه جمله دو یه تا کلمه روتقریبا ۵ بار تکرار میکنه تا بقیه جمله رو بگه ترو خدا کمکم کنید نگرانشم.. ادرس و شماره دکتر خوب دارید برام بذارید.. پسر خوش سخنم چشم خورده خداااا. 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 13:40 | نویسنده : مامان الی |

رفت و گلستان دلم خار شد......شام سیه باز پدیدار شد

رفت و بهارات همه پاییز شد......کاسه صبر همه لبریز شد

رفت ولی آیینه مهر بود ...... پاک دل و خوب و پریچهر بود

رفت ولی شعله به جان ها کشید......آتش غم را به دل ما کشید

رفت ولب آیینه نور بود...... زنده دل و دولت مسرور بود

اوکه پراز مهرو وفا بود رفت......رفت ولیکن به خدا.زود.رفت

رفت ولی پشت مراهم شکست......عهد مرا با غم صدساله بست

امدم انگار ولی دیر بود...... کار مرا قسمت تاخیر بود

حسرت یکبار دگر دیدنت.....حسرت ان قهقه خندیدنت

مانده به دل مانده به دل بیوفا...... درگذر ار علت تاخیر ما

روح تو آزاده و آزاد بود.....روی تو خندان و دلت شاد بود

دیرشد ای نور دوتا دیده ام.....جای رخت عکس تورا دیده ام

امده ام اینبار ولی بی وفا......گفت کسی رفته ای از جمع ما

گفت ولی شعله به جانم کشید.....اتش غم را به جهانم کشبد

گفت که دگر از بر ما رفته است.... گفت که در زیر زمین خفته است

گفت ولین نشود باورم......چیز دگر گفت مرا مادرم

گفت که چون جام عدم سرکشید....وقت اذان سوی خدا پرکشید

جایگه او نه دل خاک بود....منزل او گنبد افلاک بود

عرش طلب کرده کز خاک رفت....پاک ترین.پاک بد و پاک رفت

 

پ.ن: تقدیم به عمه عزیزم که برام مثل یه خواهر بود..عمه به خدا ۳۲ سال سن پرواز نبود..دلم برات تنگ شده ..

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 7:10 | نویسنده : مامان الی |

علی اصغراللهم صل علی محمد وال محمد

مامان علی اصغر کوچولو فرشته شد ....

برای شادی روحش صلوات...

ــــــــــ

پ.ن:  این عکس علی اصغر دیشب تو مجلس ختم مامانش ازش گرفتم..

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 6:41 | نویسنده : مامان الی |

علی اصغرکوچولودوستای گل منو امیر عباس سلام..

عمه جونم مامان علی اصغر کوچولو حالش اصلا خوب نیست.. دکترش گف چن روز بیشتر زنده تمیمونه.. 

عاجزانه.ازتون.میخوام براش دعا کنید به.خاطر جوونیش و پسر کوچولوش..

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 مهر 1393 | 8:58 | نویسنده : مامان الی |

پسرکم خوبی...

دلم تنگ شده بود گفتم بیام یکم واست بنویسم... خدابخواد امسال ترم اخره بعد کلی دوندگی و خواهش واسه گرفتن چندتا واحد این ترم تموم میشه..

این ترمم باید بمونی پیش مامانی.. راستی مامانی اینا خونشونو عوض کردن یکم مسیرمون دورشده اما..چاره ای نیس باید بزارمت اونجا خداروشکر رابطت با دایی محمدرضا بهتر شده کمتر دعوا میکنید خخ

همه خاله هارام که دوس داری اما خاله فاطمه دو یه جور دیگه دوس داری یه جور خاص خخ البته اونم عاشق توس..

راستی عمه لیلای مامان، مامان علی اصغر کوچولو حالش اصلا خوب نیس بیمارستانه الان ازت میخوام براش دعا کنی شما بچه ها معصومین ان شاالله دعاتون مستجابه..

دستای کوچولوت رو بالا میاری بعد میگی خدایا مامان علی اخسرو زود خوب کن بره خونه .. انقدر هم با لحن سوزناک میگی اشکم درمیاد...

برای شفای عمه ام که ی نی نی هفت ماه داره بی زحمت یه حمد قرائت کنید.. ممنونم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 10 شهريور 1393 | 9:07 | نویسنده : مامان الی |

سلام شارده کوشولی من خوبی عزیزم قلب
پسرگلم نمیدونم از چی بگم از خرابکاریات  نگران یا شیرین زبونیات ماچ امیرعباسم خیلی مهربونو دوست داشتنیه عاشق بازی با توپ عاشق دوچرخه ساری و..
یسنا گلیرو خیلی دوست داره همیشه میگه مامان یسسا عخشه منه.. وقتی براش کاری انجام میدم همیشه تشکر میکنه  مثلا میگه: ممنونم مامان برام اب اوردی ممنونم برام قصه گفتی و...
خلاصه عشق من یه پارچه اقاست فداااااااااااش بشم

ال




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 25 مرداد 1393 | 8:41 | نویسنده : مامان الی |
سلام گل قشنگم خوبی؟؟؟ واااای امیرعباسم نزدیکه چهارماهه که واست ننوشتم عجیب دلم تنگیده بود.. نمیدونم از چی بگم از کجا شروع کنم و.. اولش اینکه با دایی محمدرضا میری مهد کلی شعر یاد گرفتی اسم دوستاتم بلدی .. عاشق ماشین و ماشین بازی هستی داری با کمک مامان اسم ماشینارو یاد میگیری .. یکم خوش سخنی خخ بابا میگه به من رفتی زیادی میحرفیم خخخ داستان زیاد تعریف میکنی وقتی داری با خودت بازی میکنی .. غذا خوب میخوری اما همچنان نیدونم چرا تپلی نمیشی.. دوباره کچلت کزدم همه جا میگی:« مامان منو با جیلت تچل ترده.» اسم تمام اعضای خانواده رو بلدی از جمله عمه ها خاله ها و... عاشق بازی های پرشی هستی معمولا همش در حال پریدن از بلندی خخ راستی یادم رفت بگم نزدیک عید از پله ها افتادی و ترقوه ات شکست الهی بمیرم ببخش که مواظبت نبودم اما خدارو شکر بعد سه هفته خوب شدی... واااای چه تند تند گفتم همه رو خخخ برمیگردم با بقیه ماجراها وعکس فعلا..


[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 خرداد 1393 | 5:20 | نویسنده : مامان الی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد