[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 18 مرداد 1392 | 8:25 | نویسنده : مامان الی |
دوستای گل منو امیرعباس سلآام اومدم بگم لکنت امیرعباس خوب شد به لطف اموزشی که تو بک کتاب خوندم اموزش آیینه درمانی .. ازش میخواستم هر کلمه ای که نمیتونه روان تلفظ کنه تو آیینه برای خودش بگه اونم از این بازی خوشش اومد انقدر اینکارو کرد تا اینکه دوباره تمرکزش تو حرف زدن بدست اورد و خوب خوب شد خداروشکر... ده روز پیش برای چکاپ بردمش پیش دکتر کرامتی که ابشون گف کمبود ویتامین و کلسیم داره و کمی کمبود وزن و قد که دوتا شربت دادن یکی کلسیم و یه مولتی ویتامین و قطره اهن که دارم میدم بهش و خداروشکر رشد موهاش و وزنش بهتر شد و دکتر گفتن که بعد اتمام داروها به مدت دوماه غذای اصلی امیرعباس در روز ۴ لیوان شیر پرچرب صد گرم یکی از مغزها و یک لیوان ابمیوه طبیعی نه میوه درکنار اینا اگه غذا خورد که بهتر اما اگه نخورد اصلا مهم نیس امیدوارم بتونم این رژیمو اجرا کنم براش میترسم روزی ۴ لیوان شیرو نخوره هعی خدآ...


[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 مهر 1393 | 23:43 | نویسنده : مامان الی |

دوستای خوبم سلام خیلی نگرانم کمکم کنید..

امیرعباس خیلی خوش سخن بود و کامل و واضح و به قولی مثل بلبل صحبت میکرد..

الان چند روزه نمیدونم چرا لکنت گرفته تو یه جمله دو یه تا کلمه روتقریبا ۵ بار تکرار میکنه تا بقیه جمله رو بگه ترو خدا کمکم کنید نگرانشم.. ادرس و شماره دکتر خوب دارید برام بذارید.. پسر خوش سخنم چشم خورده خداااا. 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 13:40 | نویسنده : مامان الی |

رفت و گلستان دلم خار شد......شام سیه باز پدیدار شد

رفت و بهارات همه پاییز شد......کاسه صبر همه لبریز شد

رفت ولی آیینه مهر بود ...... پاک دل و خوب و پریچهر بود

رفت ولی شعله به جان ها کشید......آتش غم را به دل ما کشید

رفت ولب آیینه نور بود...... زنده دل و دولت مسرور بود

اوکه پراز مهرو وفا بود رفت......رفت ولیکن به خدا.زود.رفت

رفت ولی پشت مراهم شکست......عهد مرا با غم صدساله بست

امدم انگار ولی دیر بود...... کار مرا قسمت تاخیر بود

حسرت یکبار دگر دیدنت.....حسرت ان قهقه خندیدنت

مانده به دل مانده به دل بیوفا...... درگذر ار علت تاخیر ما

روح تو آزاده و آزاد بود.....روی تو خندان و دلت شاد بود

دیرشد ای نور دوتا دیده ام.....جای رخت عکس تورا دیده ام

امده ام اینبار ولی بی وفا......گفت کسی رفته ای از جمع ما

گفت ولی شعله به جانم کشید.....اتش غم را به جهانم کشبد

گفت که دگر از بر ما رفته است.... گفت که در زیر زمین خفته است

گفت ولین نشود باورم......چیز دگر گفت مرا مادرم

گفت که چون جام عدم سرکشید....وقت اذان سوی خدا پرکشید

جایگه او نه دل خاک بود....منزل او گنبد افلاک بود

عرش طلب کرده کز خاک رفت....پاک ترین.پاک بد و پاک رفت

 

پ.ن: تقدیم به عمه عزیزم که برام مثل یه خواهر بود..عمه به خدا ۳۲ سال سن پرواز نبود..دلم برات تنگ شده ..

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 7:10 | نویسنده : مامان الی |

علی اصغراللهم صل علی محمد وال محمد

مامان علی اصغر کوچولو فرشته شد ....

برای شادی روحش صلوات...

ــــــــــ

پ.ن:  این عکس علی اصغر دیشب تو مجلس ختم مامانش ازش گرفتم..

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 | 6:41 | نویسنده : مامان الی |

علی اصغرکوچولودوستای گل منو امیر عباس سلام..

عمه جونم مامان علی اصغر کوچولو حالش اصلا خوب نیست.. دکترش گف چن روز بیشتر زنده تمیمونه.. 

عاجزانه.ازتون.میخوام براش دعا کنید به.خاطر جوونیش و پسر کوچولوش..

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 مهر 1393 | 8:58 | نویسنده : مامان الی |

پسرکم خوبی...

دلم تنگ شده بود گفتم بیام یکم واست بنویسم... خدابخواد امسال ترم اخره بعد کلی دوندگی و خواهش واسه گرفتن چندتا واحد این ترم تموم میشه..

این ترمم باید بمونی پیش مامانی.. راستی مامانی اینا خونشونو عوض کردن یکم مسیرمون دورشده اما..چاره ای نیس باید بزارمت اونجا خداروشکر رابطت با دایی محمدرضا بهتر شده کمتر دعوا میکنید خخ

همه خاله هارام که دوس داری اما خاله فاطمه دو یه جور دیگه دوس داری یه جور خاص خخ البته اونم عاشق توس..

راستی عمه لیلای مامان، مامان علی اصغر کوچولو حالش اصلا خوب نیس بیمارستانه الان ازت میخوام براش دعا کنی شما بچه ها معصومین ان شاالله دعاتون مستجابه..

دستای کوچولوت رو بالا میاری بعد میگی خدایا مامان علی اخسرو زود خوب کن بره خونه .. انقدر هم با لحن سوزناک میگی اشکم درمیاد...

برای شفای عمه ام که ی نی نی هفت ماه داره بی زحمت یه حمد قرائت کنید.. ممنونم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 10 شهريور 1393 | 9:07 | نویسنده : مامان الی |

سلام شارده کوشولی من خوبی عزیزم قلب
پسرگلم نمیدونم از چی بگم از خرابکاریات  نگران یا شیرین زبونیات ماچ امیرعباسم خیلی مهربونو دوست داشتنیه عاشق بازی با توپ عاشق دوچرخه ساری و..
یسنا گلیرو خیلی دوست داره همیشه میگه مامان یسسا عخشه منه.. وقتی براش کاری انجام میدم همیشه تشکر میکنه  مثلا میگه: ممنونم مامان برام اب اوردی ممنونم برام قصه گفتی و...
خلاصه عشق من یه پارچه اقاست فداااااااااااش بشم

ال




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 25 مرداد 1393 | 8:41 | نویسنده : مامان الی |
سلام گل قشنگم خوبی؟؟؟ واااای امیرعباسم نزدیکه چهارماهه که واست ننوشتم عجیب دلم تنگیده بود.. نمیدونم از چی بگم از کجا شروع کنم و.. اولش اینکه با دایی محمدرضا میری مهد کلی شعر یاد گرفتی اسم دوستاتم بلدی .. عاشق ماشین و ماشین بازی هستی داری با کمک مامان اسم ماشینارو یاد میگیری .. یکم خوش سخنی خخ بابا میگه به من رفتی زیادی میحرفیم خخخ داستان زیاد تعریف میکنی وقتی داری با خودت بازی میکنی .. غذا خوب میخوری اما همچنان نیدونم چرا تپلی نمیشی.. دوباره کچلت کزدم همه جا میگی:« مامان منو با جیلت تچل ترده.» اسم تمام اعضای خانواده رو بلدی از جمله عمه ها خاله ها و... عاشق بازی های پرشی هستی معمولا همش در حال پریدن از بلندی خخ راستی یادم رفت بگم نزدیک عید از پله ها افتادی و ترقوه ات شکست الهی بمیرم ببخش که مواظبت نبودم اما خدارو شکر بعد سه هفته خوب شدی... واااای چه تند تند گفتم همه رو خخخ برمیگردم با بقیه ماجراها وعکس فعلا..


[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 خرداد 1393 | 5:20 | نویسنده : مامان الی |

پسرکم خوبی تولدت مبارک عزیزم..

این دو روزه مشغول برپایی یه جشن کوچولو بودم به مناسبت تولد بزرگ مرد کوچک اقا امیرعباس الهی قربونت بشم خیلی خوش گذشت چون خونه کوچیک بود جشن رو تو دو روز برگزار کردیم پنجشنبه بابابزرگ، مامان بزرگ، عمه ها و عمو ها بودن روز جمعه مامانیو خاله ها.. عکسارو هنوز کم حجم نکردم متاسفانه رم دوربینم کامپیوتر نمیخونه حالا تا درست شه چندتا عکس با گوشی گرفتم که برات میذارم..

قبل مهمونی

این ست رو خودم برات بافتم که هنوز تکمیل نشده بود که تننت کردم..

فدای نشستنت

1

2

بقیه عکسا تو ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 10 اسفند 1392 | 17:20 | نویسنده : مامان الی |

پسرم سلام خوبی ببخش مامانی رو وقت نداشتم و یکمم تنبلی کردم تو اپ کردن وبلاگت عزیزم از طرفی مشغول امتحانام و کنکورم از طرفی هم دارم تم تولدتو اماده میکنم اخه این ماه ماه  تولد توست نازنینم..

داری بزرگ میشی جلوی چشمام منم لحظه لحظه با تو بودن و تو قلبم جشن میگیرم ..

امیرعباسم پسرک شیرین زبونم تو این مدت که نبودیم اتفاقات زیادی نیوفتائد فقط اینکه بازم مریض شدی 

بردیمت مرکز طبی ازمایشو...

اما فایده نداشت بازم تبهای یه شبه که منو حسابی نگران کرده بود ادرس یه متخصص کودکان رو از دوستم خاله ساناز گرفتم این دکتره زیاد اهل داروهای شیمیایی نیست و این منو خیلی خوشحال میکرد بردمت پیشش ناگفته نماند انقدر سرش شلوغ بود که ساعت 12 شب به ما وقت داد ما هم با عمه زهرا و یسنا جووووونی رفتیم پیشش بعد معاینه گفت تو فقط کمبود وزن داری و یکم ضعیفی حتی گفت کمپشتی مو هات به خاطر کمبود اهنه. بهم یه برنامه غذایی داد و کلی سفارش کرد.. گفت شربت سندروس رو مجدد بهت بدم. بعدش یه معجون اموزش داد که برات درست کنم و هر روز یه لیوان ازش بخوری..

خدا خیرش بده خیلی ازش راضی ام دکتر خوبیه از وقتی از پیشش اومدیم شما اشتهات بهتر شده با خوردن سندروس و.. یه کوچولو تپلتر از قبل شدی و شاداب تری خدارووووووووووووووووووووووووو شششششششششششکرلبخند

از شیرین زبونیاتم که هرچی بگم کم گفتم ماشاءالله خیلی باهوشی هر کلمه رو کافیه یه بار بشنوی بعد درست به جا ازش استفاده میکنی یه وقتایی هم یه چیزایی میگی منو بابا کلی ذوق زده و متعجب میشیم

پسر خوشگل مامان چندتا شعرم یاد گرفته..:

شبا که ما میخوابیم اقا پلیسه بیداره... ، یه توپ دارم قل قلیه ...، تپلویم تپلو.. ،بزی نشست تو ایوون..،

یه روز اقا خرگوشه..، گل گل گل گل اومد کدوم گل....

دیشب بعد شام بهت گفتم امیرعباس بریم پیش دایی؟ گفتی نه دایی اژیت دوونه (اذیت میکنه) خونه سازی ممیده بیلیم اضا..(خونه سازی نمیده بریم رضا پسرعمه من)

منو بابا مات و مبهوت موندیم که تو اذیت میکنه رو از کجا یادگرفتی.

راستی 23 دی جشن فارغ التحصیلی مامان بود که خیلی خوش گذشت پست بعدی درباره اش مینویسم    و عکساشو میذارم الان برم برات صبحانه اماده کنم..




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 1 بهمن 1392 | 9:27 | نویسنده : مامان الی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد